على اصغر ظهيرى

43

قصص الحسين (ع) (فارسى)

عليه السل شده بود . عبيداللَّه دو نفر را مأمور كرد تا خود را به هانى برسانند و بگويند كه او وظيفه‌اش را در قبال ما به انجام برساند و به ديدار ما به دارالاماره‌بيايد . آنان به ديدار هانى رفته و سرانجام با بگومگوهاى زيادى هانى را باميل خود سوار نموده و بسوى دارالاماره حركت كردند . همين كه « هانى بن عروه » بر عبيدللَّه وارد شد و چشم عبيداللَّه به او افتاد زير لب زمزمه كرد كه : قربانى با پاى خود به قربانگاه آمده است . پس از آن در ضمن گفتگوهايى كه در اين جلسه بين هانى و عبيداللَّه پيش آمد ، اوضاع و شرايط بر ضرر هانى پيش رفت و سرانجام عبيداللَّه با آوردن شاهدى در حضور هانى و ديگران ثابت كرد كه تو مسلم بن عقيل را پناه داده‌اى . « معقل » يكى از جاسوسان عبيداللَّه بود كه در لباس شيعيان به خانه هانى رفته بود و خود ، مسلم بن عقيل را در آنجا ديده بود ، پس او شهادت داد و هانى متوجه شد كه از كجا چنين اشتباهى رخ داده است . « 1 » خلاصه « هانى بن عروه » حاضر به تسليم نمودن مسلم بن عقيل نشد و همين سبب شد تا او را مورد ضرب و شتم قرار داده و سپس او را به زندان بيندازند .

--> ( 1 ) - قصه كربلا ، ص 115 .